تبليغاتX
خندان ولی گریان
از نیمه شب گذشته و باز قلبم رو ماه گرفته. گرگ شده. ولی چه فایده که فقط چند ساعت که کسی پیشش نیست گرگ میشه و فقط من بدبخت رو گاز میگیره. نمیدونم چرا یه دفعه درست حسابی گاز نمیگیره که بمیرم. فاک دیس هارت.

دیگه شیطانی نخند....

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:47 توسط عقرب


دیشب یکی که برام خیلی عزیزه بهم گفت درکم کن. یه لحظه فکر کردم بعد بی اختیار خندیدم. پیش خودم گفتم چی و درک کنم اینکه یه اس ام اس سر ظهر بهت دادم و تو تا ساعت 12 شب جوابشو ندادی چون وقت نداشتی یعنی 30 ثانیه هم وقت نداشتی که اینو بگی. البته بماند که 2-3 باری هم زنگ زدم که یکبارش جواب ندادی و 2بار هم  on-hold شدم . بعد گفتم که چقد باید آدم های اطرافم رو درک کنم؟ تو رو باید درک کنم ، دوستام رو باید درک کنم، خانوادم رو باید درک کنم، بچه های کلاس رو باید درک کنم، مدیر آموزشگاه هم باید درک کنم. مسئله ای نیست اصلا ولی بابا یکی هم پیدا شه منو درک کنه. خسته شدم، خسته.

  دوست دارم یکی بیاد از ته دل بهم فحش بده.

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:59 توسط عقرب |


دلم مالامال از درد است و هیچکس مرا نمی فهد حتی خودم. نمدانم کجا کی وچگونه میتوانم به آرامش دست یایبم. نه دوستی واقعی نه عاشقی و نه انسانی واقعی. همه چیز تصویر است و بس. به هیچ چیز اعتقاد کامل ندارم و نمی دانم چه چیز درست است و چه چیز غلط. در قلبم عشقی بی دلیل به مرگ را حس میکنم اما بسیار میترسم که پس آن نیز هیچ تغییری ایجاد نشود.  از همه چیز و همه کس خسته ام. دوست دارم با کسی که حداقل تصویرش شبیه خودش باشد از اینجا بروم. بروم در روستایی دور افتاده زندگی کنم. با گاوها ، مرغ ها و گیاهان که به نظرم بسیار از ما آدم ها انسان ترند. مدتی  است که احساس حماقت میکنم. احساس میکنم احمق ترین فرد جهانم . شاید هستم...

بیا و تو یکی دیگر عذابم نده...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:20 توسط عقرب |


پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسري ام را سزاوار نيستي؛تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد.تو هماني که بر کشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت کردي،به پيمان و پيامش نيز

غرورت غرقت کرد. ديدي که نه شنا به کارت آمد نه بلندي کوهها؟

پسر نوح گفت: اما آن که غرق مي شود خدا راخالصانه تر صدا مي زند،تا ان که بر کشتي سوار است. من خدايم را لا به لاي طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار مي آيد. در آن هول و هراسي که تو گرفتار شدي،هر کفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي ، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود که گردنت را شکست

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتي سوارند امنند و خدايي کجدارومريز دارند که به بادي ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خداي مهيبي رسيدم که با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي کنم. خداي من چنان خطير است که هيچ طوفاني آن را از کفم نمي برد

دختر هابيل کفت: باري تو سرکشي کردي و گناهکاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاري من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا کوتاه است وآدمي کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست

پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهاي درخت به نور برسند، پاهايش تاريکي را تجربه کرده اند. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريکي عبور کرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.

من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبي نيست. راه تو زيباتر است، راه تو

مطمئن تر، دختر هابيل

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود مي گويد: آيا همسريش را سزاوار بودم؟

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 2:28 توسط عقرب |


تو یا آب زلال چشمه هایی

یا قصه ی شوم بی وفایی

یا جنس دلت از آفتاب است

یا مانند شبهایم٬ سیاه است

یا همچو قناری عاشق هستی

یا مانند آنان بت پرستی

یا چشم سیاهت رو شناییست

یا که تاریکست و از جنس سیاهیست

یا تشنگی ام سیراب سازی

یا که این ویرانه را ویران سازی

نمیدانم عاقلم٬ دیوانه هستم

ولی دانم که با عطر تو مستم

مستان را  دگر میخانه ها نیست

باید بروم ولی دل٬ اهل جا نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:53 توسط عقرب


  Me and my guitar play my way. It makes them frown.
But little pieces by the highway bring me down.
Mine is not a heart of stone, I am only skin and bone,
And those little pieces are little pieces of my own.
Why don't you give me some love?
I've taken ship-load of drugs.
I'm so tired of never fixing the pain.
Valium said to me,
I'll take you seriously,
And we'll come back as someone else,
Who's better than yourself.
Many faces at the doorway all hang round.
Watch me fighting in the hallway but make no sound.
So I'm standing all alone, and I'm only skin and bone.
So many faces but they all look out for their own.
Why don't you give me some love?
I've taken ship-load of drugs.
I'm so tired of never fixing the pain.
Valium said to me,
I'll take you seriously,
And we'll come back as someone else,
Who's better than yourself.
And some day soon they'll drop the bomb and let it all out. Someday.
I know that someday soon we'll all be gone so let it all out.
Let it all out today.
And give me some love,
Yeah, give me some love,
Come on, give me some love today.(james blunt)

that nice lip stick!!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:3 توسط عقرب


چند روز پیش داشتم از شبکه France 24 مراسم شروع ریاست جمهوری(inauguration) آقای اوباما رو میدیم. نکته ای برام خیلی جالب بودکه گفتم بد نیست ازش بنویسم تا شاید چند نفر دیگه هم بخونن. بعد از پخش صحبتهایی از آقای اوباما در مقٌر سابق آبراهام لینکلن (همان جایی که قبلا مارتین لوتر کینگ هم سخنرانی کرده بود) رفتن سراغ مراسم اصلی و با دو نفر از افرادی که به آنجا آمده بودند مصاحبه کردند که نظر من را به خود جلب کرد. اول با یک خانم سیاه پوست که حدودا ۳۰ سال داشت مصاحبه کردند. ازش سوال کردن که: شما در مورد آقای اوباما و آینده آمریکا چه فکر میکنید؟ اون خانم هم جواب داد: همین که آقای اوباما که یک سیاه پوست هستند رییس جمهور ایالات متحده شدن خود یک تاریخ را رقم زده. و من مطین هستم که آقای اوباما به تاریخ قوت بیشتری میبخشند و باعث تعجب همه دنیا خواهند شد.    نفر دوم یک پسر ۱۹-۲۰ ساله بود  که یک تی شرت سفید گشاد پوشیده بود با موهای به اصطلاح فشن که تیپش شبیه رپر های امریکایی بود. ولی چیزایی که گفت خیلی جالب بود. خبرنگار تقریبا همون سوال رو ازش پرسید٬ او جواب داد: من آینده بسیار روشنی رو برای ایالات متحده میبینم. ولی من انتظار ندارم که آقای اوباما تمام مشکلاتو در طی یک ماه٬ یک سال یا دو سال حل کنه. ما باید صبر کنیم حتی برای دوره بعدی تا اوضاع کم کم درست بشه و من به عنوان یک امریکایی به آقای اوباما میگم که ما میتوانیم و هم با هم تلاش خواهیم کرد تا آمریکایی بهتر و بدون مشکل رو داشته باشیم.

این فقط یک نمونه از مردم عادی بود. همه میدونن که وضعیت کشور ما در حال حاضر به لطف حرکات و تصمیمات آقای احمدی نژاد و خیلی های دیگه در شرایط بسیار بحرانی ای به سر میبره.  ولی آیا مردم ما هم اینقدر صبور هستند تا حداقل کسی رو که بهش اعتقاد دارند و ازش درخواست میکنن که کاندید بشه را حمایت کنند و منتظر باشند تا مشکلات ذره ذره رفع بشه؟ و آیا اصلا خودشون کاری برای پیشرفت و حل مشکلات انجام میدن؟       

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:57 توسط عقرب |


خوش به حال آسمان که هر وقت دلش بگيرد

 بی بهانه مي بارد 

 به کسي توجه نميکند

 ازکسي خجالت نميکشد

 مي بارد و مي بارد و مي بارد

 اينقدر مي بارد تا آبي شود

کاش مي شد مثل آسمان بود

 کاش مي شد وقتي دلم گرفت آنقدر ببارم تا آفتابي شوم 

 بعدش هم انگار نه انگار که بارشي بوده

 انگار نه انگار که غمي بوده

f.n: کی بود که باز ................؟

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:42 توسط عقرب |


تو چرا میخندی؟

تو چرا خنده ز من بر کندی؟

تو چرا چشم تورا میبندی؟

من چرا می نالم؟

من چرا مَرا جدا از تو میپندارم؟

من چه در سر دارم؟

من و تو یار همیم.

نه من و تو دشمن خونخوار همیم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 3:1 توسط عقرب |


وقتی که دل تنگه فایدش چیه آزادی؟

زندگی زندونه وقتی نباشه شادی

 

آدم که غمگینه دنیا براش زندونه

ما بین صد میلیون بازم تنها میمونه

 

دنیای زندونی دیواره

زندونی از دیوار بیزاره

 

پرنده که بالش میسوزه

دل غم به حالش میسوزه

 

آخه مرگه واسش رهایی

پرنده که بالش میسوزه

 

آدمی که شادی نداره

به خدا آزادی نداره

 

میکنه زندگی شو زندون

آدمی که شادی نداره

 

دنیای زندونی دیواره

زندونی از دیوار بیزاره

 

هوای قفس کشنده 

بیرون پر از درنده کجا بره پرنده

 

دنیای زندونی دیواره

زندونی از دیوار بیزاره

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:12 توسط عقرب |


عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن" و "اندیشیدن" نیست( دکتر علی شریعتی )
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:14 توسط عقرب |


در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس ميكردم. روزي يك دانشجوي دوره دكتري از من پرسيد : استاد شما كه از جهان سوم مي آييد! جهان سوم كجاست؟ من في البداهه جوابي دادم كه الان هر روز به آن بيشتر معتقد ميشوم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هركس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب ميشود و هركس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. (پرفسور محمد حسين پاپل )
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:54 توسط عقرب |


خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:14 توسط عقرب |


چه حالی میشی اگه عقایدت با همه فرق کنه.

چه حالی میشی اگه کسی به حرفات اهمیت نده.

چه حالی میشی اگه همه فک کنن چیزی حالیت نیست.

چه حالی میشی اگه هیچ پولی واست نمونه که اونجوری که دلت میخواد خرجش کنی.

چه حالی میشی اگه هیچ امیدی واسه زنده بودن نداشته باشی.

چه حالی میشی اگه همه فک کنن آدم خیلی بدی هستی.

چه حالی میشی اگه همه ی اونایی که از تو بدترن بخوان نصیحتت کنن.

چه حالی میشی.......اگه.....................اگه......................اگه حال منو داشته باشی.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:1 توسط عقرب |


ترجيح ميدم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم.(مارلون براندو)

اتل متل جدايي عروسكم كجايي ؟گاوحسن پريشون. يه دل داره پراز خون . عشقم كه رفت هندستون. خونم شده قبرستون. یه عشق ديگه بردار. يه دنيا غصه بزار. اسمشو بزار بچگي .تا آخر زندگي‌‌. آچين و واچين تموم شد. عمر منم حروم شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:27 توسط عقرب |